ونک، ونکوور

خرید بک لینک
هوا ساعت پنجونیم تاریک میشه. یه برف نرم سبکی تو آسمون میچرخه و خیال نکنم سر نشستن داشته باشه. یکی میگفت این زمستون قراره از اون زمستونهای کمبرف و یخچالی باشه. برای من که منفی بیست و منفی چهل فرقی نمیکنه. با هر دو زندگیام متوقف میشه. دیروز اولین هالووینی بود که توی آپارتمان نبودیم و اولین گروه بچهها حدود ساعت سه و چهار اومدند دنبال شکلات. هوا سرد بود و جای لباسهای بامزهی هالووینی همه تا زیر گلو پوشیده شده بودند در کاپشنهای کلفت.برای هرکدوم یه مشت شکلات ریختم. به نظر خودم اون چند تا دونه شکلاتی که تو مشت من جا میشد واسه اونهمه سرما و دربهدری کم بود، ولی همه با همون یک مشت بساطشون رو جمع میکردند و "تنکیو"گویان برمیگشتند تو پیادهرو. فقط یکیشون یک لحظه مکث کرد. میخواست یک چیزی بگه ولی تا من جملهها رو تو مغزم به انگلیسی ترجمه کنم و ازش بپرسم آیا میخواد خودش انتخاب کنه پشیمون شد و رفت. ساعت ده شب زنگ در رو زدند. با چشم گرد شده در رو باز کردم و دیدم خودشه با یه زن نسبتا جوان. زن گفت سه تا دیگه از این بچهها تو خونه داره و اگه میشه باز هم بهش شکلات بدم. ته کاسه رو خالی کردم تو بارش. وقتی رفت دال گفت میشناسدشون و اون زن با اون سن نه مادر، که مادربزرگ بچههاست. کم که فقر ندیدیم، ولی باز هم وقتی یک جای آروم و دنج و بهسامانی مثل اینجا میاد جلوی چشمم جا میخورم. ونک، ونکوور...

ما را در سایت ونک، ونکوور دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 38 تاريخ: شنبه 14 بهمن 1396 ساعت: 22:20

صفحه بندی